محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

995

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

صيد شدى و اندر بيابان گور تنها تير زدى و بگرفتى و مردمان او را بشناختند ، و ليكن همى ديدند آن سوارى و مردى او و شگفت مىشدند كه هندوان تير نتوانند انداختن و حرب به شمشير كنند و پياده كنند و سوارى ندانند كرد از بهرام شكوه داشتند . خبر او به ملك برداشتند كه يكى سوار آمده است از زمين عجم با روى نيكو و بالاى تمام ، و با سوارى و تيرانداختن ، و مردانگى و نيروى بسيار . ملك او را پيش خواست و بنواخت . بهرام ملك را بديد و يك سال آنجا درنگ كرد تا خبر افتاد اندر شهر كه به فلان مرغزار اندر پيلى است . ص 653 س 16 : ص و صب : پس دشمنى بيامد و آن ملك چين بود بسوى ملك هند با سپاهى بسيار . ملك هند خواست [ ساو و باج ] به دو دهد . بهرام ملك هند را گفت : من ترا تنها بسم پس ملك سپاه گرد كرد و به حرب آن دشمن شد ، و بهرام با او روى به حرب نهاد . پس بهرام تنها پيش دشمن شد و به هر شمشيرى كه بزد مردى را به دو نيم كرد ، و به هر تيرى يكى را بيفگند و به هر شمشيرى كه بزدى خرطوم پيلى را بيفگندى تا همه سپاه دشمن را هزيمت كرد ، و ملك هند ظفر يافت و چون باز آمد دختر خود به دو داد ، و خواستهء بسيار دادش و خواست كه ملك را به دو سپارد و خلق را گوا كند . ص 655 س 3 : ص و صب : . . . و اندر ملك همى بود و اين ملكان هر سالى خراج بدوى همى فرستادند تا بهرام را اندر ملك بيست و سه سال ببود . پس روزى به صيد بيرون شد از پس گورى اسب همى تاخت . به . راه بر چاهى آمد با زمين هموار ، چنان كه چاه بيابان نه او ديد و نه اسب . چون به سر چاه رسيد ، اسب را پاى به چاه فرو شد و بهرام از اسب جدا شد و به چاه اندر افتاد ، و كس بدان چاه فرو نيارست شدن از بزرگى آن چاه ، و بهرام آنجا فرود بمرد . و مادرش را خبر بردند . بر سر چاه آمد با خروارهاى خواسته كه او را از چاه بر كشيد و به گور كند . چهل روز بر سرِ چاه نشسته بود ، تا هر چه آن چاه را آب بود همه بركشيدند و بهرام را نيافتند . از آنجا بازگشت ، و بهرام را پسرى بود نام او يزدگرد ، به ملك بنشست از پس پدر ، و عدل و داد كرد بر رعيّت و سپاه . و الله اعلم . ص 656 عنوان : ص و صب : خبر يزدگرد بن بهرام . فا : حديث پادشاهى يزدگرد پسر بهرام گور . س 1 : ص و صب : پس يزدگرد بن بهرام به پادشاهى بنشست و مردمان را وعده هاى نيكو كرد و عدل و داد كرد اندر جهان و آبادانى بسيار كرد و ملوك خراج بدوى همى دادند ، چنان كه به پدرش . پس چون يك چند بر آمد ، ملك روم خراج بازگرفت ، و وى مهرنرسى را بفرستاد با سپاه تا ملك روم را